تبليغاتX
روز نوشته ها
هنر، هستی خلاق است."توجیه"جهان از طریق"فعالیت هنری"مساوی است بامعنا بخشیدن به دنیا به وسیله ی انسان.


نسل من زیر ظلم نسل پدرانش چنان رام و نرم شده که چندان شباهتی به انسان ندارد.چرا؟زیرا نسلی قبلی اهل تساهل نبوده و چنین روزگاری را رقم زده؟ آری انان افراط کردند.و ما تفریط

ما چه میکنیم؟ما دانشگاه رفته ها؟! در بدتریت شرایط در حال زندگی کردن هستیم.زندگی میکنیم بی هیچ هدف و آرمان والایی.نسل پدرانمان در راه آرمان هایشان جان میدادند.امروزه ما داشتن آرمان را به سخره میگیریم.آری!من هم موافقم.هیچ آرمانی ارزش زندگی من را ندارد.

اما!بیایید روراست باشیم

چرا جوانی در نسل ما خود را در مقابل گلوله قرار نمیدهد؟ چرا این روزها حتی دست به تجمع نمی زنند؟

آیا از آن روست که پس از مطالعات بسیار به این نتیجه رسیده هیچ آرمان والایی وجود ندارد؟ و مابعدالطبیعه فریبی بیش نبوده؟ خیر! قرن ما قرن مرگ فلسفه است.کتب فلسفی همین طور در کتابخانه ها خاک میخورند.کسی حوصله ی خواندن کانت و... را ندارد

دنیای ما دنیای پرزرق و برقی ست.هیچ یک از ما خود را مقابل گلوله نمیدهد.

جوانان این نسل با رفتن به مهمانی ، نوشیدن شراب و ...،فرستادن عکس سکسی خود به مجله مادام فرانسه با نظام حاکم در حال مبارزه هستند به رغم نسل قبلی که با روزه گرفتن و ساده زیستن با نظام پهلوی مبارزه  میکردند.(این یه تحلیلی بود که توی سایت بی بی سی خونده بودم بعد از اون عکس گلشیفته.حتی قبل تر تو همین شبکه یکی اومده بود میگفت این روزا خیلی از دخترا به خاطر بغضی که از رژیم دارن بکارت خودشون رو از دست دادن)

فرتاش:"ضد فرهنگ حکومت تبدیل به فرهنگ مردم میشود"

من به شدت مخالفم.مبارزه و حتی مخالفت تعریفی داره.این روزها ضدفرهنگ حکومت راحت ترین سبک زندگی برای یک جوان است.این مبارزه یا مخالفت نیست.این کامجویی ست

و اما جشنواره ی فجر (ع) .

 می شه به جشنواره نرفت و در آپارات سری فیلم های فرمان آرا رو بدون سانسور دید و یا در خانه فیلم های بزرگ تاریخ سینما رو دید

می شود فیلم خود را به جشنواره نفرستاد و موقعی هم که به تو سیمرغ می دهند آن را پس فرستاد

باید چرخ زندگی بچرخد؟ زنگی ای که چرخ اش این گونه میچرخد را بایستی از نو بازبینی کرد

آن چه که امروز میبینم بسیار ناامیدکننده است.عزیزترین دوستانم از مملکت می روند تا در کشوری زندگی کنند که مهم ترین خبر آن جا حیوانی ست که از باغ وحش فرار کرده.

نسل من اهل مبارزه نبود همیشه فرار کرد همچون سیمین در "جدایی"

 

سکوت نسل من نه از روی رضاست و نه از روی خرد.مرده که سخن نمیگوید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/24ساعت   توسط pedram | 
۱) (صدای در) جوابی نمی آید در را بازمیکنم استاد در حال صحبت با تلفن استاد یه چیزی زیر لب میگه که نمیشنوم برمیگردم در رو میبندم.قرار به اونایی که زیر ده شدن تمرین بده تا بهشون ده بده.من پایین ترین نمره ای هستم که استاد تصمیم گرفته پاسم کنه.

۲)ساعت یک نیمه شب تو خوابگاه.هر چی زور میزنم خوابم نمیبره.پا میشم چای و سیگار و مهرنامه ام رو میبرم تو راهرو میشینم مجله میخونم درباره ی تفرقه ی شیعه و سنی و بهار روسی و تسخیر دو سفارت خانه.همچنان خوابم نمیبره شروع میکنم به دیدن یک فیلم از برگمان...

۳) ساعت ۹:۳۰ شب.تو یکی از خیابونای خلوت.هوا خیلی سرده. "یعنی همه چیز تمومه؟" سکوت میکنم.احساس میکنم باید بغلش کنم.این کارو میکنم.برمیگردم راهی که اومده بودم رو برمیگردم.میدونم که هنوز اونجاس و متعجب.من استعداد خوشبختی رو  ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت   توسط pedram | 
برای شادی

رهبر ارکستر قبل از شروع برنامه :

ویالون ها و گیتارها باید بسان شعله بنوازند.مساله لذت بردنه.نه لذتی که خودش رو با خنده نشون بده یا لذتی که نشونه ی خوشحالیه.منظور من لذتیه که انقدر بزرگ ومنحصربفرده که پشت هر درد و ناامیدی بیکرانی رو خم میکنه.شما میدونید که این لذتی ورای ادراکات بشری ست.این...خب...من میخوام...(مکث)  نمیتونم بهتر از این توضیح بدم.

موسیقی آغاز میشود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت   توسط pedram | 
ناگفته هایش بیشتر از گفته هایش بود.برای شناخت او خواندن نوشته هایش ناکافی بود

افشین را نشناختم.ترم دیگر هم ترم آخر است.

با یک سری مشکل بزرگ دارم کلنجار میرم شایدم اون مشکلات دارن با من کلنجار میرن چرا که هیچ تلاشی برای حل اونا نمیکنم.فعلاً هیچ حرف تازه ای ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت   توسط pedram | 
آنجا که شور و علاقه در میان نباشد ، تعهد به میان می آید.هیچ وقت زیر بار تعهد نمیروم

هنوز این سوال برام مطرحه که "چرا کیشلوفسکی ، بلو رو ساخت؟"

الان داشتم یه مطلب بلندی رو مینوشتم.به یکباره این سوال به ذهنم رسید که این همه روده درازی برای چه؟ همشو پاک کردم.

در اواسط هر کاری یک سوال باعث میشه دست از کار بکشم و بالکل بی خیال شوم.اون سوال چیزی شبیه به اینه:"چرا؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/05ساعت   توسط pedram | 
پاییز آمد و اکنون آخرین روزهای آن است بدون اینکه به کوه رفته باشم،بدون آنکه بی هدف در شهر پرسه زدم باشم.بدون آن که از آن(پاییز) لبریز شده باشم.بدون آنکه چیزی مرا برانگیزد.روزها رو می شمارم.به تقویم نگاه میکنم 16ام،17ام،... در تقویم روزهای امتحانات را نوشته ام.نگاهی بدان می اندازم.لیسانس رو بگیرم برم گم شوم.میخواهم مدتی از همه چیز دور باشم.نمی شود...

مردی که در آستانه ی مرگ است را در نظر آور.مردی که این زندگی براش هیچ ارزشی ندارد.اما همین که خود را در آستانه ی مرگ میبیند شروع میکند به تقلا.هیچ چیز برایش ارزشی ندارد اما از روی حساب گری نمی تواند ترکشان کند.این حکایت من است

این بدشانسی ماست که جهان حقیقت دارد.این بدشانسی من است که من خودم هستم.(از فیلم آلفاویل)

"درخت زندگی"بزرگترین حادثه بود در روزهایی که با وبلاگم قهر کرده بودم

قطعاً "مرثیه ای برای یک رویا"بهترین فیلم این یهودی بود."فانتین"هم موسیقی متن خوبی داشت اما فیلم خوبی نبود.بقیه فیلم هایش هم خوب بودند.

آلبر کامو در نظرم خراب شد بعد از خواندن "مرگ خوش"

این همه وبلاگ.این همه کتاب.این همه نوشته.این همه کلمه.سرم به دوار افتاد

جریان زندگی با سرعتی باور نکردنی مرا با خود میبرد."چرا" ها در نظرم بی اهمیت شدند.وقت آن رسیده مثل پدرم شوم

چند قسمت شده ام.هر بار یکی را زندگی میکنم.وسط یکی به سراغ دیگری میروم.دیگر نمی دونم کی هستم

هنوز دلم پره از سال 88.رویای زندگی بهتر به کابوس تبدیل شد.کابوسی که بزرگترین چیزم را از من گرفت:خودم را



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت   توسط pedram | 


امروز داشتم پست های قبلی ام رو می خوندم . متوجه چیزی شدم که دائم داره کمرنگ می شه : میل به دانستن . در عوض چیزهای دیگری در زندگی ام پررنگ می شود چیزهایی که تا همین دو یا سه سال پیش تحقیرشان می کردم .

در پست های قبلی با وجود این که گه گاه گله می کنم به این که چرا کمتر می خوانم اما حداقل این بود که برای هر پستی یک کتاب و یا چند فیلم را می خواندم و می دیدم اما این روزهای ماه رمضان آن چنان بی حاصل است که شاید بتوان گفت میانگین هر روز یک صفحه هم نمی خوانم و وقتی این را مقایسه می کنم با روزهایی که در یک جمعه نزدیک به 150 صفحه می خواندم مایوس می شوم

بی صبرانه منتظر پاییز هستم امروز هوا اندکی خنک شد خوشحال شدم اما دیری نپایید

این که از زندگی خسته شدم چیز تازه ای نیست

وقتی می شینم پای لب تاپ (یا لپ تاب نمی دونم) یا وقتی مداد دستم می گیرم هر چیزی که در ذهنم است بخار می شود اما فقط کافی ست که به توالت یا حمام بروم تا مطالب حمله ور شوند

با هدفون های گنده ی سونی که شبیه به اسپیکر می مونه در این روزهای احیا به جنگ نرم رفتم اما شکست خوردم (هیشکی بهم نگفت صدای این بی صاحبو کم کن شب احیاس مثلا)

دیگه این که یه سری ادم می آن کامنت می ذارن بدون این که اسمشو بگن . نگن به درک

چقدر روزه خواری حال می ده

افلاطون گفته علم فیزیک صرفا می تونه یک بیان احتمالی ارائه بده و این طبیعت اونه . اول بار که این جمله به چشمم خورد از نبوغ افلاطون بسیار متعجب شدم و جامه دریدم اما بعدش که یه ذره فکر کردم دیدم این حرف 2500 سال پیش هیچ ارزشی نداره

یه عالمه کتاب نخونده تو کتابخونه دارم که داره خاک می خوره شاید فروختمشون مثل بابام که دهه ی شصت سیصد هزارتومان کتاب فروخت (اون موقع خونه تو گیشا 3 میلیون بود)

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/05ساعت   توسط pedram | 


زندانی پ. به حبس ابد محکوم است . پ. را دستگیر کرده به زندان منتقل می کنند . قبل از انتقال او به سلول انفرادی اش که قرار است بقیه عمر را در آن بگذراند ، بند کفش و کمربندش را از او می گیرند تا نتواند خودکشی کند . پ. را به سلول می افکنند ، اندیشه ی این که پ. نه می تواند خودکشی کند و نه به زندگی در زندان انفرادی ادامه دهد باعث شده پ. فلج شود . پ. نه میلی به زندگی در زندان دارد و نه امکانات خودکشی . زندگی بدون حتی اندکی امید .

پ. در زندان زندگی می کند ، کار می کند ، با دیگر زندانیان رابطه ای برقرار می کند ، گاهی خوشحال می شود گاهی می گرید و گاهی تنها ، زندگی می کند . پ. اندک اندک نسبت به مسایل و احساساتی که در جوانی او را به زندگی یا به مرگ سوق می داد اکنون سِر شده است : نشانه های پیری . اولین موی سپید او آشکار می شود یکی از دوستانش آن را کنده و به او نشان می دهد پ. تعجبی نمی کند . پ. قوای ذهنی ای که در جوانی داشت را از دست می دهد نزد خود احساس می کند کودن شده است . روزها همچنان می گذرد پ. بارها به فکر خودکشی افتاده بود اما این موضوع از اختیار او خارج بود . به زندگی ادامه می دهد . با توجه پرونده ی خوبی که در زندان داشته (خوب کار می کند و با کسی در زندان سرشاخ نمی شود) اندکی برایش تخفیف قایل می شوند ، به او سلول بزرگتری می دهند و بیشتر اجازه ی هواخوری داده می شود.پ.از این بابت خوشحال می شود و گمان می کند خداوند مهربان به او چنین لطف بزرگی کرده . کم کم به خدا ایمان می آورد و دیگر به خودکشی فکر نمی کند . ناگفته نماند که او در جوانی در کتابخانه ی زندان کار می کرد اما تصمیم می گیرد کارش را در کتابخانه رها کند و به مسجد زندان برود . قبل از طلوع از خواب برمی خیزد و مقدمات نماز صبح را آماده می کند . به بی ایمانی خود در جوانی و افکاری که او را به سمت خودکشی می کشاند این روزها می خندد و حسرت می خورد که ای کاش نور الهی زودتر به سلولی که او در آن قرار دارد می تابید.

در یکی از همین روزها پ. در گوشه ای از سلولش میمیرد . او را در همان محوطه ی زندان به خاک می سپارند . فردای آن روز همه چیز به حالت عادی بازمی گردد گویا که اصلاً پ. نبوده .

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/01ساعت   توسط pedram | 

فلسفه علم

علم چیست؟ چه ویژگی هایی ست که میان موضوعات علمی مشترک است؟ این ها بخشی از سوالاتی ست که فلسفه علم بدان می پردازد و جریان های فکری ای که در فلسفه علم می شناسیم هر یک در صدد پاسخگویی بدان برآمدند و هر یک پاسخی بدین سوال مهم دادند .این سوال به ویژه در جوامع مدرن حائز اهمیت است  جوامعی که در نظر عامه ی مردم آن ، علم از جایگاه والایی برخوردار است . جایگاهی که در جوامع سنتی امر مقدس داشت . پس مهم است بدانیم که کدام مقولات ، علمی هستند و کدام ها نیستند برای مثال آیا می توان این سخن مارکسیست ها که "ماتریالیسم تاریخی علم است" را می توان قبول کرد و نظریه ی "ماتریالیسم تاریخی مارکس" را هم سنگ نظریه ای همچون نظریه "گرانش عمومی" قرار داد؟

1. یک پاسخ ساده شاید این باشد که تفاوت علم و غیر علم در روشی ست که موضوعات علمی در پیش می گیرند . روشی که از قرن هفدهم و به واسطه ی افرادی هم چون گالیله در علم رواج یافت که چیزی نبود جز آزمایش کردن . تا قبل از آن روزها جنین روشی مرسوم نبود و علوم تجربی به نوشته های ارسطو محدود می شد که اساس کار ارسطو نیز مشاهده بود بدون انجام آزمایش . اما "آزمایش کردن" معیار مناسبی نیست چرا که اگر مثلاً نجوم را در نظر بگیریم متوجه می شویم با این که "آزمایش" کردن در آن جایی ندارد اما باز هم ما نجوم را به عنوان رشته ی علمی به حساب می آوریم

2. پاسخ دیگر ، پاسخی ست که استقراگرایان می دهند بدین گونه که علم به موضوعاتی اطلاق می شود که به کمک استقرا حاصل می شوند . ما در استقرا بر اساس تعدادی مشاهده ی محدود که در آزمایشگاه دیده ایم درباره ی چیزهایی حکم صادر می کنیم که نیازموده ایم درست همان گونه که یک فیزیک دان آزمایشی را چند بار انجام می دهد و بر اساس آن نظریه اش را بیان می کند . اما این معیار نیز مناسب نیست یکی این که برای مثال ما در جامعه شناسی حتی بیشتر از فیزیک از استقرا استفاده می کنیم اما هنوز در این باره که آیا جامعه شناسی علم است(در مقابل فیزیک) اجماع نظر وجود ندارد و برخی آن را علم نمی دانند .

تا بدین جا دریافتیم که استقرا معیار مناسبی نیست برای تشخیص علم از غیر علم اما هر چه باشد ما در فیزیک به مراتب از آن استفاده می کنیم . سوالی که می خواهم مطرح کنم به قرن هجدهم بازمی گردد ، سوالی که هیوم بار اول مطرح کرد : چطور می توان استقرا را اثبات کرد ؟ در پاسخ می توان گفت هیچ راهی برای اثبات استقرا وجود ندارد . مثلاً در نظر بگیرید که خورشید تا به حال همیشه از شرق طلوع می کرده بنا بر استقرا خورشید فردا هم از شرق طلوع خواهد کرد اما آیا ایرادی منطقی وجود دارد که فردا خورشید از غرب طلوع کند؟ بگذارید به گونه ای دیگر مطرح کنم سوالم را "آیا این که خورشید تا به حال از شرق طلوع کرده مطلقاً حکم می کند که فردا هم از شرق طلوع خواهد کرد؟"

هر گونه تلاشی برای اثبات استقرا تا به حال بی نتیجه مانده . عده ای می خواستند به کمک مفهوم احتمال جان تازه ای به استقرا بدهند اما به نظر می رسد ضربه ای که هیوم به استقرا وارد کرد آن را چنان از نفس انداخته که احتمال هم نمی تواند کمکی بکند . در این میان برخی از فلاسفه نیز معتقد بودند که استقرا به عنوان معیار درستی نظریه ها ، خود به اثبات نیاز ندارد همچون قانون! نمی توان پرسید "آیا قانون قانونی است؟"

این ها انتقاداتی بود که به استقرا وارد شده از طرفی در نظر داشته باشید که استقرا در فیزیک به مثابه ستون های اصلی یک ساختمان است . استقرا اساس کار فیزیکدانان است در اثبات درستی نظریه هایشان پس بهتر است با وجود ایراداتی که بدان وارد است به سراغ ابطال ! برویم .

3. سوالی که در ابتدای مقاله مطرح شد همچنان پابرجاست . پاسخ دیگری وجود دارد که ابطال گرایان به سوال می دهند و شاید بتوان گفت از پاسخ های قبلی تا حدودی بهتر است . پوپر معتقد بود هر آن چه علمی ست که ابطال پذیر باشد . برای مثال گزاره "کلاغ ها سیاه هستند" ابطال پذیر است چرا که کافی است مثلاً کلاغی به رنگی غیر از سیاه دیده شود و یا این سخن مارکسیست ها را در نظر بگیرید "کمونیست پس از طی مراحلی محقق می شود" نمی توان این گزاره را که داعیه دار علمی بودن نیز می باشد را ابطال کرد مثلاً اگر از آنان بپرسیم چرا تا به حال کمونیست محقق نشده ؟ پاسخ می دهند شرایط برای ظهور ! کمونیسم هنوز مهیا نشده . از این قبیل (ابطال ناپذیر) ، پوپر به روان شناسی آدلری و فرویدی اشاره می کند و این ها را غیر علم می داند (البته آن طور که چالمرز هم می گوید برداشت پوپر از روان شناسی آدلری چندان منصفانه نیست)

این دیدگاه به نظر بهتر می آید برای تمییز قائل شدن میان علم و غیرعلم . پوپر به هنگام طرح ابطال گرایی آن طور که خود می گوید در صدد بود که تمایز میان نظریه ای همچون گرانش عمومی و نظریه ی مارکسیسم  را که هر دو دعوی علمی بودن داشتند را آشکار کند . البته از ایراداتی که به ابطال گرایی می گیرند نیز نمی توان گذشت که من به دلیل این که این جریان فکری را به طور کامل معرفی نکردم از  خیرش می گذرم

سخن آخر

 ویتگنشتاین معتقد است که امکان ندارد بتوان شرایط لازم و کافی فعالیتی را که بازی نامیده می شود تعیین کرد . چنان چه فردی به چنین کاری دست بزند همواره فعالیتی را خواهد یافت که تعریف وی شامل آن خواهد شد ، در صورتی که او نمی خواهد آن فعالیت یک بازی محسوب شود و یا فعالیتی را خواهد یافت که تعریف وی مانع از بازی دانستن آن است و حال آن که وی می خواهد که آن فعالیت یک بازی قلمداد شود



 

  

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/31ساعت   توسط pedram | 


باید بنویسم برای خلاصی از شر این جمله ی منحوس " روزگاری اوضاع بهتر بود " که اگر همین گونه ان را تکرار کنم و باورش کنم فلج می شوم . بی شک این جمله دروغی بزرگ است اما عجیب است که با وجود این که می دانم وقتی گذشته را مرور می کنم تمام واقعیات را به یاد نمی اورم اما باز هم این حس نوستالژیک باعث می شود فریب ان را بخورم و تصمیمی اشتباه بگیرم .

چندی پیش به این نتیجه رسیدم که با نوشتن می توانم بر این مساله فایق آیم . البته نه با نوشتن بلکه با خواندن نوشته هایی که قبلا نوشته بودم . این به نظر راه حل می آمد اما سوال این است که ایا من به هنگام نوشتن حتی در شخصیترین نوع ممکن صادق هستم؟ اما اکنون می دانم که این موضوع به صداقت نویسنده ربطی ندارد که به فرض نویسنده خیلی صادق هم باشد در نوشتن ، باز هم نوشتن راه حل مشکل من نیست .

نوشته هایم را مرور کردم  زیبا ترین انها بزرگترین دروغ را به من می گفت . از زمانی می گفت که نوشته شده بود و حاکی از ان بود من به هنگام نوشتن ان سرشار از احساس بودم ، چیزی که این روزها چندان به من دست نمی دهد و این (سرشاری احساس) دقیقا همان چیزی ست که من برای نوشتن بدان نیازدارم . پس نوشتن برای من نمی تواند در بازگویی گذشته صداقت به خرج دهد . شاید بدان جهت باشد که لقب صداقت چندان برای آن مناسب نیست

با این وجود هنوز هم به دنبال دلیلی برای نوشتن می گردم و گزینه ها را یکی پس از دیگری حذف می کنم . اما همچنان می نویسم بدون این که بدانم چرا .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/25ساعت   توسط pedram | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
قبلا مشخصاتم به همراه یک عکس اینجا بود.اما امروز نداشتن هویت رو (که یکی از مزایای این دنیاس) ترجیح میدم.گم شدن میون این همه وبلاگ...
ترجیح میدادم نبودم اما حالا که هستم دوست دارم فقط بخونم و بنویسم.


پیوندهای روزانه
آوارگی ها
یافته ها و بافته ها
هنر و ادبیات
زندگی گاهی وقت ها پیف می شود
کتاب
cinema
درون
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
آرشیو موضوعی
کتاب
مجله
سینما
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM